|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام عرض می کنم خدمت اون دسته از دوستان که به شانس اعتقاد دارن وبقیه ی دوستان
می خواستم امروز برای شما یه داستان درمورد شانس تعریف کنم
روزگاری کشاورزی بود که یک فرزند ویک اسب داشت روزی فرزندمرد فراموش می کند که دراصطبل را ببندد واسب فرار
می کند.
مردم پیش مرد آمدند وگفتند چه بد شانس اسبش فرار کرده.
کشاورز که مردی داناو خردمند بود جواب داد : بد شانس یا خوش شانس چه کسی می داند؟
چند روز بعد اسب با یک گله بر می گردد.
مردم گفتند: چه مرد خوش شانسی یه گله اسب بدست آورده.
مرد گفت :خوش شانس یا بد شانس چه کسی می داند؟
بعد از مدتی پسر از روی اسب می افتد و پایش می شکند.
مردم گفتند : چه بد شانس پای پسرش شکسته.
مرد گفت:بدشانس یا خوش شانس چه کسی می داند؟
فردای آن روز بین دوقبیله جنگ در افتاد و تمام جوانان روستارا اجباری به جنگ بردند اما چون پسر مرد پایش شکسته بود نتوانست به جنگ برود .
تمام جوانان روستا در جنگ کشته شدند وفقط از جوانان روستا پسر مرد ماند .
از دوستان عزیز می خواهم که این داستان رو بخونند و نتیجه ی این داستان رو برای من توی قسمت نظرها بنویسند ویا اگر داستان مشابهی دارند بنویسند تامن داستان رو با پست الکتریکی و آدرس وب سایت شما در وبلاگ به ثبت برسانم.
با تشکر از شما :
علی
هرکسی گوید تورا در دلی از حال خویش گوش با درد دل آن عاجز دل ریش کن

|