|
بسم الله الرحمن الرحیم
وآتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدم خا کسترت را

به دنبال دفترچه خاطراتت
دلم گشت هرگوشه ی سنگرت را
.jpg)
و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحه ی دفترت را

همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مهرو تسبیح وانگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی هم سنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را

سحر گاه رفتن زدی با لطافت
به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

وبا غربتی کهنه تنها نهادی
مرا آخرین پاره ی پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ای مسافر درنگی
ببر با خودت پاره ی دیگرت را

|